Home / دیدگاه‌ها / خاطرات یک زنداني سياسی:

خاطرات یک زنداني سياسی:

امير مزرعه

نيمه جان در وزارت اطلاعات سپاه ایران اشغالگر

فصل اول

صبح روز جمعه بهار سال ٨٦ در یک روز آفتابی و خنک که طراوت نسیم بهاری آنرا دوچندان کرده بود، بهمراه چهار نفر از دوستانم به سوی شهر حميديه در ۲۵ کیلومتری احواز پایتخت در حركت بودیم. مقصد ما روستای خسرج‌ از توابع شهرستان حمیدیه بود. از انجا که یک جشن فرهنگی_عربی در انتظار ما بود، با ذوق و شوق فراوان به آنجا رسیدیم. علی‌رغم اینکه من‌ یک عرب احوازی هستم و خانواده من مانند دیگر خانواده‌های عرب احوازی در مقابل تغییر هویتی ملت عرب ایستادگی کرده بود، باز هم برايم تعجب‌آور بود كه برای اولين بار در چنین جشنی شركت مي‌كردم و بسیار تحت تاثیر چنین محیط فرهنگی قرار گرفتم. در آن موقع واقعا برایم جای سوال بود که چرا ما از چنین جشن‌های فرهنگی خاص مان باید محروم باشیم؟!.. بعدها علت این محرومیت فرهنگی برایم روشن شد.

تقريبا ساعت ١١ صبح بود که جشن آغاز گشت. بیشتر شرکت‌کنندگان در این جشن را جوانان تشکیل می‌دادند. همگی لباس مخصوص عربی معروف به “دشداشه” با چفیه‌های متنوع و زيبا بر سر، در آن جشن حضور داشتند. این جشن بر اهمیت زبان‌عربی و شعر، آداب و رسوم و فرهنگ عربی احوازی تاکید می‌کرد. بهرحال حق مسلم شرعی و قانونی هر انسان و هر ملت و قومیتی در سرتاسر جهان است که فرهنگ و آداب و رسوم خاص خود را زنده نگاه دارد. دقيقأ از همان‌ روزهای نخست کودکی ام به یاد دارم که در کوچه و خیابان‌ها و در مجالس احوازی های عرب و حتی در جمع کودکان‌، بزرگترهایمان بر اهمیت صحبت به زبان‌ مادری تاکید فراوانی می‌کردند و تکلم به زبان گُنگ و نامأنوس و مهجور اشغالگران یعنی “فارسی” را واپسگرایی محض می‌نامیدند. و امروز بعد از شانزده سال از آن زمان، همگی از نتایج این تحول اندیشه و جهش بنیادین فکری در ارتقای دانش و آگاهیهای فرهنگی و سیاسی ملت شریف عرب الاحواز واقف گشتیم. من نیز همانند بسیاری از جوانان عرب احوازي عاشق “چفيه” بودم و آنرا بر سر میکردم. “چفيه قرمز” براي جوانان عرب احوازي يك نماد ايستادگی و مقاومت در برابر دشمنانشان بشمار می‌آید.

در آن جشن فرهنگی در میان حاضران نظم خاصی حکمفرما بود. تقريبا ٦٠٠ شرکت کننده در جشن حضور داشتند. همه چيز خوب پيش می‌رفت و شعرا يكی پس از ديگری شعرهای خود را برای حضار می‌سرودند. اغلب آن شعرها، اشعار حماسی بودند. بعد از صرف نهار حوالی ساعت دو بعدازظهر صداهای عجيبی به گوش رسید. صداها بیشتروبیشتر میشد و همه حاضران را به خود جلب کرد. دیری نپائید که صدای چندین موتور‌سيكلت به وضوح شنيده شد. ناگهان نيروی‌های ترور و امنیت رژیم اشغالگر ایران و همچنین نیروهای حفاظت اطلاعات به طرز وحشیانه‌ای به حضار در جشن حمله كرده و محل برگزاری جشن را محاصره کردند.
جو امنیتی که آن ده‌ها مزدور مسلح ایجاد کردند و به ضرب و شتم ما پرداختند، برای من تصویری از من و دیگر برادران احوازی در ذهن من خلق کرد که لحظاتی تصور کردم ما نه تنها تنظیم کنندهٔ این جشن فرهنگی در طبیعت زیبای بهاری احواز نیستیم، بلکه یک گروه میلیشیایی یا یک گروه تروریستی هستیم!. در آن زمان بود که فهمیدم لباس عربی و فرهنگ عربی من برای رژیم اشغالگر ایرانی بزرگترین تهدید می‌باشد. تهدیدی که از توپ و تانک هم خطرناک‌تر است. این طبیعت و ذات هر اشغالگری است که ملت تحت اشغال خود را از هویت خود دور سازد و آنها را به قدری به حقارت بکشاند که خود آن ملتِ تحتِ اشغال بر بی فرهنگی و بی هویتی خویش اذعان کند.
نیروهای امنیتی بسیاری از جوانان حاضر در جشن مذکور را دستگير كردند. من نیز جزء آنان بودم.

از آنجا ما را به پاسگاه شهر حميديه بردند و تحت بازداشت نگهداشتند. در يك سلول كوچک حدود چهل تن از ما را بصورت ايستاده درون آن جای دادند. اوضاع به قدری بد بود که نفس كشيدن هم برایمان سخت شده بود. به بقيه افراد نیز در حیاط پاسگاه دستبند زده بودند. سپس ما را بوسیله یک دستگاه اتوبوس به احواز منتقل كردند. روز وحشتناكي بود. تقریبا ٢٥ خودرو با افراد مسلح ما را اسکورت میکردند. مزدوران امنیتی با تمام تجهیزات مسلح آمده بودند. پشت اتوبوس، دو خودروی جنگی مسلح به دوشكا در حرکت بودند. ترس بر همه ما مستولی شده بود. در طول مسیر هنوز آن پرسش‌ها ذهن مرا بخود مشغول ساخته بودند.
کل ماجرا را از اول در ذهن خود تحلیل کردم. از همان لحظه که لباس عربی خود را به تن کردم و به سوی جشن حرکت کردم به هیچ وجه توقع چنین اتفاقی را نداشتم. اصلا در تصورم نمی‌گنجید که تنها و تنها یک لباس سادهٔ عربی و دو خط قصیده شعر تا این اندازه برای رژیم اشغالگر ایرانی، خط قرمز به شمار آید و به قول خودشان امنیت ملی را به خطر می‌اندازد!!!.
تا آن لحظات هم نتوانسته‌ بودیم باور کنیم واقعا ما دستگیر شده‌ایم! اما کل ماجرا دستگیری نبود، بلکه لحظات تلخ و دردناکی بود که انتظار ما را می‌کشیدند، لحظاتی که هیچگاه آنها فراموش نخواهم کرد.

بعد از رسيدن به احواز پایتخت و انتقال ما به حفاظت نيروی سرکوبگر انتظامی و گرفتن عكس و پرونده‌سازی علیه ما، به همه ما چشم‌بند زدند و سپس همگی ما را مورد ضرب وشتم شدید قرار دادند. حرفها و فحاشی‌های ركيک و توهين به نژاد و قوميت و خانواده، ساده‌ترین اعمال کثیف آنان بود. آنها فقط عده‌ای موجود دوپا هستند كه بويي از انسانيت نبرده‌اند و مسئول آزار و شكنجه جسمی و روحی ما هستند.

دردناک است در سرزمين اجدادیم و کشورم الاحواز العربیه اشغالی بخاطر تبليغ فرهنگ خویش در میان ملت خودم، اينگونه تحت آزار و اذیت و توهین مهاجمان اشغالگر ایرانی قرار بگيرم. در كجای جهان كسي را بخاطر قوميت يا فرهنگش، به او توهین کرده، شكنجه و زندانی میکنند؟!.
بله، فقط در جمهوری ضداسلامی ايران اشغالگر که نزدیک به یک قرن‌ است کشورم الاحواز را به اشغال نظامی خود در آورده است.

نويسنده: امير مزرعه

About Admin

Leave a Reply

Share This